تبليغاتX
فراموش شدم...

فراموش شدم...

من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم خط میخورم زهستی وتعطیل میشوم

کمک...

کسی نمیخوادب من کمک کنه

با این شرایط چیکار کنم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:55 ] [ MINA ] [ ]


مرگ

روزمرگم هرک شیون کندازدوروبرم دورکنید

همه رامست وخراب ازمیه انگورکنید

فردغسال مراسیرشرابش بدهید

برمزارم نگذاریدبیایدواعظ

پیرمیخانه بخواندغزلی ازحافظ

جای تلقین ب بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کندجمله شماکف بزنید

روز مرگم وسط سینه ی من چاک بزنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسیدوفاداربرفت

ان جگرسوخته خسته ازاین داربرفت

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 17:38 ] [ MINA ] [ ]


وقتی کسی رودوست داری...

وقتی کسی رودوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیاروبدی فقط ی بارنگاش کنی

ب خاطرش دادبزنی،ب خاطرش دروغ بگی

روهمه چی خط بکشی حتی روبرگ زندگی

وقتی کسی توقلبته حاضری دنیابد باشه

فقط اونی ک عشقته عاشقی روبلدباشه

قیدتموم دنیاروب خاطراون میزنی

خیلی چیزارومیشکونی تادل اونونشکونی

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 17:35 ] [ MINA ] [ ]


گفت وگوی خدابابندش


ب نام خداوندتوانای پاک ک اوافریدادمی رازخاک

ی روزافریدمت ک بشی بنده ی من نشدی بنده ولی شدی شرمنده ی من

یادگرفتی بگی اب زدی چشماتوب خواب

دست ب هرکاری زدی دریغ ازکارثواب

همه چی بهت دادم هرچی ک بودونبود

این همه لطف منه ک فراموش میشه خیلی زود

وقت غم داد میزنی کمکم کن ای خدا

مگه میشناسی کیه اونی ک میزنی صدا

غافل ازحال منی غافل ازحال خودت

غافل ازخشم منی

عمری بااسم من همه رو گول میزنی

اگه طوفانه وسیل

اگه میلغزه زمین

میخوام اینجوری بگم ب خودت بیاهمین

عمریه منتظری پشت این درای بازولی دنیاواسه توشده اخرین نیاز

میگی الله میگی یارب میگی ای خدای رحمت

بخون اماصادقونه نخون اسمموب عادت

اگه سرتاپاگناهی لطف من بازم باهاته

پس صدابزن خداتو ک همیشه تکیه گاته

واسه من عزیزترینی!

اینوحس کردم ب تکرار

هرکجای راهی برگردبازتورومیبخشم این بار

[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 10:25 ] [ MINA ] [ ]


بدترین روززندگیم

اون عمودیگه کم کم تبدیل به عشق شد!اونم چ عشقی؟!

اول مامان میدونست ک بهم پیام میدیم ولی کم کم گندش داشت درمیومد ی مدت پیام نمیدادیم تا اینکه دیگه بامخفی کاری بهم پیام میدادیم.

پیامامون خوب بودحرفای بی ربط توش نبودولی اومدخیلی اروم واهسته رومون توروهم بازشد.

تااون جایی ک اول دست زدن رولباس بودولی لباسم دراومد...

رابطمون درحدی بود ک اتفاقی برامن نیفته.

اما.............

اما ی روزتومردادبود ک ابهاش قرارداشتم رفتم پیشش ازقرارقبلیمونم ی مدت زیادی میگذشت مثل همیشه شروع شدامانمیدونم چی شد ک ی دفعه دستای خونیشودیدم...

وای خدایااون روزبدترین روززندگیم بود

داغ بودم حالیم نبودچی شده فقط گریه میکرد

وااای ک چقدربدبود

اصلانمیدونم چی بایدبگم دربارش!!!

اون روزقسم خورد ب هرچی ک ایمان داشت قسم خورد ک مال منی تنهات نمیذارم........

همین بوددیگه چیشوبگم حوصله ای ک مفصل بنویسموندارم.

 

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 15:39 ] [ MINA ] [ ]


فراموشی

ادمایی فراموشت میکنن ک باورنداری فراموشت کردن

اما کسی توروب یادداره ک فکرمیکنی همیشه فراموشت کرده

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 14:40 ] [ MINA ] [ ]


کارازکارگذشت...

گذشت وگذشت!!!

اوناهرروزخوش تر.من هرروزداغون تر.

خداچرا؟چرامن؟چراسرنوشت من بایداین باشه؟من که هیچی ازت نخواستم جزیه نفروبرام نگه داری!ولی گرفتیش!خداخیلی بی انصافی!خیلی!

مگه نمیگن خدامهربونه بنده هاشودوست داره پس من چی؟مگه من بندت نبودم؟چرابامن این کارو کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اولین بچشون به دنیااومد!دختر!

من دیگه زیادکاری ب کارشون نداشتم همون طور ک اوناکارب من نداشتن.

روزاهمین طوربرام میگذشت بدون هیچ تغییری.

کم  کم متوجه توجه ومحبت زیادی یکی ازبرادرشوهرهای مامانم شدم.اول معنی شونمیفهمیدم فکرمیکردم منودرک میکنه که اینقدربم توجه میکنه امانمیدونستم توسرش چیه؟!وگرنه هیچ وقت دم به تله نمیدادم!!!!!!!!!!!!!!

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 12:33 ] [ MINA ] [ ]


پس یعنی غصه نخورم؟؟!!؟؟!!

خدایاوقتی به من بخشیدی وازمن گرفتی این رابه من فهماندی که معادله زندگی نه غصه خوردن برای نداشته هاست ونه شادبودن برای داشته ها

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 12:23 ] [ MINA ] [ ]


واقعاسخته!!!!!

چقدرسخته بغض داشته باشی امانخوای کسی بفهمه

چقدرسخته عاسق چشمای کسی باشی امانتونی یه لحظه به چشماش نگاه کنی

چقدرسخته بعدازیه عمردوست داشتن عشقت تنهات بذاره بره

چقدرسخته تنهاعشقت ازت بخوادفراموشش کنی

چقدرسخته کسی رودرحدپرشتش دوست داشته باشی امااون ندونه

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 11:16 ] [ MINA ] [ ]


بلاخره قراروگذاشتن!

بعدازیه هفته اومدورفت بلاخره قرارمحضروگذاشتن..............

انگارقرارمرگ منوگذاشتن،دیگه زندگی برام معنایی نداشت،دیگه نمیخواستم زندگی کنم.

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا

ازلحظه ای که عقدکردن تاالان دیگه خوشیای من برنگشتند!

به ظاهر خودموشادنشون میدادم اماخدامیدونه تودلم چی بود!!؟!!

بعدازخوردن نهارتوخونه ی مثلامادرشوهرجدید دیگه کم کم بقیه مهمونارفتن،عروس ودامادهم/مامان وناپدری/براخودشون خلوت کردند.

من موندمویه عالمه خیال تلخ!!!داشتم معنی تنهایی رومیفهمیدم یعنی بایدعادت میکردم چاره ای نداشتم!داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟

ازفردای اون روزجهازاوردن ورفتن یعنی رفتیم البته به اجبار!سرخونه زندگی جدید.

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 10:41 ] [ MINA ] [ ]